گرچه سخت است و ناباور اما باید که دیگر باور کرد که خدا دیگر برای ما آن نیست که فکرش را می کردیم.هرگز چنین پایانی برای این درد نامه تلخ نمی تواند نشانگر عدلی باشد که همیشه از اطرافیان خویش شنیده ایم خدا داردش این قصه تمام می شود ومی رود اما سنگینی این همه درد و رنج از جایی پاک نخواهد شد و در باره ی خدا: بس که تو آزردی مرا هرگز نمی بخشم ترا
بایگانیِ 26 فوریه 2008
بس که تو آزردی مرا هرگز نمی بخشم ترا
آواره
برای ما که آواره ایم چه فرقی می کند که کجا باشیم و شب را کجا سحر کنیم؟
حق ما این نیست
این لحظه های تلخ بطور حتم آن چیزی نیست که حق ما باشد و باقی اش با خدا
خانه ی معشوق همین جاست
برای ما عشقی وجود ندارد و خانه ی معشوق همین جاست یعنی نفرین شده ی قائم
خداکجای کاری
این روز های سیاه تر از چشم یار مرا به این ایمان می رساند که در میان بندگان خدا ما به حساب نمی آییم همانطور که درد های ما به حساب نمی آید همانطور که ناله های ما به نیمه شب ها به حساب نمی اید.و شاید فقط شاید همانطور که دیگر خدا برای ما به حساب نمی اید.
کوره راه
گرچه چشم سیاه تو هیچ وقت به من نگفت که عاقبت روزی کوچه عشق تو به بن بست خواهد رسید اما این پایان برای من به آشکاری همه ی ایما های تو بود امروز در کوره راه عشق تو من مانده ام و یاد نا فراموش عزیز ترین روزهای نوجوانی، روزهایی که با تو و با مهر بی پایان تو سپری شد.
سرزمین خاطرات گذشته
من از خاطرات تلخ خاموشی قصه ها در نیمه راه ها می آیم.من از سرزمسن خاطرات تلخ گذشته می آیم
ای خدا کجای کاری؟
این روزها گرچه مثل همه ی روزهایی که گذشته اند می گذرند اما باز سئوال همیشگی ما این است که در قلب پر درد ما خدا کجای کار قرار دارد
دیدگاههای تازه